وقتی که تنها به امیدش زنده بودم خوب نگام کرد و گفت برام چکار میکنی ؟ گفتم : برات می میرم........... گفت: حالم از مردایی که زود کم میارن به هم می خوره؟؟!! وقتی علیرغم تمام غصه هام سعی میکردم روی لبام خنده باشه... گفت: تا حالا برام گریه کردی ؟؟!! نمی دونم چی شد که بغضم ترکید و زدم زیره گریه....... اخم کرد و گفت: مگه دختری تو ؟ اه ! یه روز خیلی تو خودش بود .... گفت هر چی بگم انجام می دی ؟ گفتم: هر چی که باشه ! دستش رو به سمتی اشاره داد و گفت: برو و تنهام بذار دیگه نمی تونم تحملت کنم! خواستم که برم دستمو گرفت و گفت: می دونستم یه روزی تنهام می ذاری!!!!!!!! دستاش رو ول کردم و گفتم میخوام برم ........ گریه کرد و گفت : بگو که می مونی !!!!!! یه برگه برداشتم و روش نوشتم: دل نیست کبوتر که چو برخواست نشیند از گوشه بامی که پریدیم پریدیم ............... 
